آسمون آبي روشن
سلام.. اول ازهمه بایدبدونیددلم برای تک تکتون خیلی تنگ شده بود...شرمنده هستم ازهمتون که اینقدرغیبتم طولا نی شده...ولی عذرم موجهه..براتون توضیح میدم تاکامل درجریان موضوع قراربگیرید...خیلی دوستون دارم.. راستش من خونه مادرشوهرم مینشستیم..3طبقه بود...طبقه بالا جاریم..وسط مادرشوهرم..واخریه هم مابودیم..وبقیه برادرشوهرام مستاجربودن..تصیمیم براین شداینجافروخته شه وهرکی راست سهم خودش بده ویه زمین 5طبقه بگیریم وبسازیم که صاحب خونه بشیم...خلاصه الان اینجاکه نشسته بودیم وفروختن وماهم اواره ومستاجرشدیم..ازیه لحاظهایی خیلی خوشحالم چون خیلی خسته شده بودم..ولی چه کنیم که مثل قبل نمیشه خوشگذرونی واینازیادکرد..دیگه بایدروی نخ راه بریم چون کرایه میدیم...برای همین این چندوقت دربه دردنبال خونه ازاین بنگاه به اون بنگاه بودیم..وچقدرکرایه هابالا...جاهایی ازاصفهان که من فکرشونمیکردم اینقدرکرایه بالا باشه اینقدربالاس که دیگه ازدرد مجبوری بین بد وبدتر..مجبور به انتخاب بدشدیم..ماالان یه خونه گرفتیم 5میلیون رهن وبرجی 340 هزارکرایه..اینم میگفت کرایه باید500 باشه ..دیگه کلی اصرار وایناقبول کردندوکمش کردن...ولی جای شکرش باقیه که خونه حداقل دلباز وقشنگه...ونسبت به هرجاپرسیدیم بهمون گفتن بهتون خونه رامفت دادن...اخه همچین خونه ای جاهای دیگه توی همین مایه دور ازشهر(ازنظرمکانی بدترازاینجا)روی 20 میلیون رهن بود...خلاصه هرکی هرچی دلش بخوادمیندازه وکسی نیس چیزی بگه..الان 5شنبه این هفته اسباب کشی داریم ومن بابچه کوچیک کلی استرس اسباب کشی رادارم..نمیدونم چی بشه..ولی تابیایم جاگیربشیم و راحت بشیم حداقل 2تا3 هفته فک کنم طول بکشه..اخه اولین اسباب کشی عمره وکلی دستپاچه هستم...الانم مهدی وپارساخونه نیستن که تونستم یه سرکوچیک بزنم ..چون کلی دلتنگتون بودم...بدونیدبه فکرتون هستم..ببخشیدکم لطفم ودیربه دیربهتون سرمیزنم...خیلی دوستون دارم...برام دعاکنید..بعدازجابه جایی ورانژه شدن خط جدید تلفن حتمابرمیگردم..شایدیکماه طول بکشه..به یادتون خواهم بود..بوس بوس سلام دلم برای همتون تنگ شده بود...قبل ازهرچیز ازهمتون عذرمیخوام که یه غیبت طولانی داشتم ...بالاخره مسافرتی که انتظارشومیکشیدم ازراه رسیدوما5 شنبه هفته ژیش به سمت شیرازحرکت کردیم...چشمتون روز بدنبینه...چون تفریحی رفتیم به سمت شیراز وتوی راه اار باستانی نگاه کردیم وناهارتوی راه خوردیم نزدیکای غروب به شیرازرسیدیم...(اونجادوست بابام هس)..بعدزایه دوش کوچولو وکمی استراحت وخوش وبش بااطرافیان خوابیدیم ..پارساتوی خواب بی تاب بودومن احساس میکردم بدنش داغه..همش نق میزد ومنم کلافه شده بودم..تابالاخره صبح مهدی ازخواب بیدارکردم گفتم بچه حالش خوب نیس پاشوببریمش درمانگاه..روز جمعه فقط پزشک عمومی بود...پارساتوی عمر2ساله اش شاید4 بارسرماخورده بودودکترش به هیچ عنوان انتی بیوتیک نمی نوشت..ولی دکترعمومی که رفتیم پیشش براش نوشت..منم برای خودم دکتربازی دراوردم وبراش استامینوفن گرفتم وانتی بیوتیک بهش ندادم...خلاصه ماقراربودتا 3شنبه شیرازباشیم ولی ازبس بچه بی تاب بودونق میزدصبح یکشنبه برگشتیم اصفهان وعصرش پارسارابردم پیش دکترش ومعاینه اش کردوگفت بیماری ویروسیه وچیزخاصی نیس...فقط مایعات زیادبهش بدین....توی دلم گفتم خوب شدطبابت کردم وانتی بیوتیک بهش ندادم..خلاصه بعداز3روز تب وبی حالی روز 4 به بدنش دونه ریخت بیرون..به دکترش که زنگ زدم گفت ویروس جدیده سه روزم دونه هس وبعدازبین میره...الان حالش خداراشکربهتره...خیلی ترسیده بودم گفتم شایدابله مرغون باشه ولی خداراشکرنبود...بچه ام توی این چندروز اب شد.خلاصه اینم مسافرت کذایی وپردردسرما...اینم واسه خودش یه خاطره شده...توی حافظیه جای همتون خالی بود..نمیدونم چراهروقت پامواونجامیزارم شورعشق دروجودم احساس میکنم..حافظیه شیرازیکی از7 جای عشاق دنیامعرفی شده ...امیدوارم اگه نرفتین نصیبتون بشه وبرید...الان حالم خیلی خوبه...دلم زیادبی تاب نیس...آرومم واین ارامش مدیون شمادوستای خوبم هستم...بدونیددوستتون دارم وبه یادتونم...تک تک شمابرای من خیلی ارزش دارید.. یـــه وقتـــایی چــه خوشحالـــی ، یه وقتـــایی دلــت تـنــگــه!! یــکـی حـرفاتـــو می فــهمــه ، یکـــی انــگار از سنـــگــه !! چـــه آســـــون بهتـــرین میشــــی ، چـــه آســـون تــر یــه بــیــــهوده !! چـــــرا ســـر درگــمـــی امــــروز ، تـــــا بـــــوده همـــــــــین بــــــوده!!! واســـــــه دلتـنــگـــیـــــای تـــو ، یــکی بــا گـــــریه بیــــداره یـــکـی چشــــمــاشــو مــیــبنــده مــیــره و تــنــهــات مــیـذاره ! بــــا ایــــن کــــه خـــســـتــه ای شــــاید از ایـــــن دنــیــای پــر از ســخـتــی یــه احســاسـی بهــت میـــگه : چـه بی انــدازه خــــوشـبخــتی !!!! ======== این شعرنمیدونم خواننده اش کیه ولی بهم انرژی مثبت میده...واقعامن خیلی خسته ام...نمیدونم شایدبونه گیربیخودی شدم..ولی تقریباهمه حس وحال الان من توی این شعر گنجانده شده...نمیدونم چرااینقدرناارامم...خیلی خسته ام ولی بازم به خودم انرژی مثبت میدم... پ.ن: داداش سهیل عزیز که نگرانم شدی وازبهارخواستی جویای حالم شه...بایدبگم به اینکه داداشی مثل تودارم به خودم میبالم وافتخارمیکنم..ممنون که به فکرمی وجویای حالم.....درسته دنیامجازیه ولی دردهاواقعی هستن...منم مشکلات خاص خودمودارم...ولی به قول سوگلی سعی میکنم بازم بخندم... بچه هاهمتون برام عزیزید..اینجاتنهاجاییه که راحت مینویسم ..راحت اشک میریزم...راحت باصدای بلندقهقهه میزنم..واینجاشایدتنهانقطه دنیاباشه که من خود خودمم...به دورازحاشیه..واین یعنی ارامش....دوستتون دارم...ممنون به فکرمید


| Design By : shotSkin.com |

